تبليغاتX
و بعد از تنهایی
 

 

 

 

تف به مرامت عوضی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 17:44 توسط تنها |

مرا اينگونه باور کن...

کمي تنها ،

 کمي بي کس ،

 کمي از يادها رفته...

خدا هم ترک ما کرده ،

خدا ديگر کجا رفته...؟!

نمي دانم مرا آيا گناهي هست..؟

که شايد هم به جرم آن ، غريبي و جدايي هست..؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:7 توسط تنها |

برگ ها را آرام
یک به یک ، سطر به سطر
می کنم لبریز از ...
نام زیبای بهار
          و در عمق خاکش
          می نشانم یک گل و درختی سرشار
          از شکوفایی عطر گیلاس ....

                    چه خیالیست مگر
                    که بهارم زرد است
                    و خزانم ابدی ....

                              من خودم خواهم ساخت
                              يک بهار زیبا
                              بر تن دفتر خود
                              و در آن می سازم
                              باغ هایی پر گل
                              و درختان همگی
                              غرق در مستی آن ....

                                        من خودم خواهم ساخت
                                        یک بهار زیبا
                                        که خزانی نزند
                                        برگ و بار آن را ...

غروب شكسته خواهد رفت....
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 2:37 توسط تنها |

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود

خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من

سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود

سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها زمان همزبانیها

دریغ از قطره های اشک سوزانم که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده

خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:40 توسط تنها |

باور کن ...

غربت را نباید در الفبای شهر غربت جستجو کرد ...

همین که

عزیز ترینت نگاهش را به دیگری فروخت ...

تو غریبه ای ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 6:31 توسط تنها |

جهان غریبی است ...

با مردمانی عجیب ...

کلاه کشاد دوستی شان ...

قواره ی سرت اگر نباشد ...

برای بر داشتنش ...

باید کلاه و سر را با هم برداری ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 15:42 توسط تنها |

ای بی مرام زندگی
دلم خیلی گرفته...

هی مثل بچه ها بهونه میگیری...

موندم سر دو راهی ...

راستی راستی اگه منم مثل اون بی مرام بشم اونوقت بقیه در مورد من چی فکر میکنن ...

چی پشت سرم میگن ...

می دونم هر چی بگن حقمه ...

ولی نه من مثل خیلی ادمایی که تا به یه جایی می رسن فکر می کنن دیگه به انتهای ارزوشون رسیده اند و یه خط قرمز می گشن رو ارزوهایی که یه روزی بزرگترین ارزوشون بود ...

حالم از این ادما بهم می خوره ...

خسته ام خسته ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 15:38 توسط تنها |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:48 توسط تنها |

اشتباه نکنم

صدای رعد آسای آنها که مرا نفهمیده از کنارم گذشتند مرا تا مرز جنون برد.آنها که بوی ترحمشان را دنیا برداشت اما هیچگاه تنهایی قلب شکسته ام را     حس نکردند.آنها که قصه تلخم را شنیدند تا شاید بهانه ای برای اشکهای

بی دلیلشان باشد.

یک روز، بعد ازشکستن نوای آرام لالایی خواب بی تعبیرم صدای پایی را شنیدم که پاورچین، پاورچین از کنار غصه هایم می گذشت گاهی مکثی می کرد و گاهی نیم نگاهی به پیکر خسته ام می انداخت و می رفت.

هر روز می آمد و آهسته بی هیچ کلامی از کنارم می گذشت........

دیگر به آمدنش عادت کرده بودم؛ روزی آمد و کنارم نشست. نی لبکش را از جیبش بیرون آورد و ترانه های پر خاطره تنهاییش را برایم نواخت............

هر روز به من سر می زد وهر روز در همان ساعت من بودم و انتظار آمدنش . نکند من به عطر گیسو وترنم آمدنش خو کرده باشم؛ نکند دوباره من از وسعت سادگی همنشین تشنگی ومونس پرستویی بی باز گشت شده باشم.

مگر من چقدر توان دیدن سایه روشن سپیده بی حضور صبح را دارم ؟اول انگار نگاهم کرد ؛اول انگار ساکت بود.......اما بیاد می آورم که آهسته گفت:

خواب خاطره آورده ام

آیا همین نشانی ساده

برای علامت علاقه ام کافی نیست..........

چگونه می توانستم باور کنم غرورش راونگاه بی احساسش را....

می دانی سر نوشت من تمثیل ظلمت بی انتهای شب است وروزی به او خواهم گفت که من کوچه خلوتی را برای رفتن انتخاب کرده بودم ولی او خود بی سبب بر سر راهم امد ؛او خود قفلها را بر لبم شکست که بگویم از آن پرنده کوچکی که عمرش را برای رفتن در راه رسیدن به دریا گذاشت ولی آن زمان که خواست  آبی دریا را تجربه کند عقاب سیاهی چنگالهایش  را در چشمانش فرو کرد .

بیاد دارد صدایی که بی محابا در گوشش می خواند پس تو کی خواهی مرد؟! ولی او به من گفت به کوری چشم عقابها پرستوها هرگز نمی میرند..می دانی این سالها شایع شده که آن پرنده کوچک از قبیله دریا بود.......

من هنوز نمی دانم چرا هنوز هم نمی توانم به چشمهایش خیره شوم من هنوز هم نمی دانم چرا زمان گفتن ، سکوت می کنم؟؟ ........شاید می ترسم ؛شاید تردید دارم؛ شاید به خاطر اینکه او شبیه ترین کس به توست......

شاید او تنها پرنده مهاجری است که تو را می شناسد و چون تو به تک شاخه اش می بالد و همیشه از او برایم می گوید......شاید چون او هم به مانند تو شیطنت کودکانه اش را پشت پرچین نگاهش قایم می کند........

نمی دانم چرا؟!اما یک روز گریبان او را خواهم گرفت و به او خواهم گفت :من گذشته ي پیش از تولد خود را از یاد نبرده ام همانگونه که او از یاد نبرده.....یک روز به او خواهم گفت که تنها دلیل خستگی هایم سنگینی نگاه بی جوابش بود.یک روز به او خواهم گفت چقدر شیفته نگاهش بودم واو هرگز نفهمید................

نمی دانم نمی دانم چرا هر وقت در نگاهش خیره می شوم دلواپس لبخند بی بهانه اش هستم؟؟

..........

به خدا من خسته ام !! مگر من چقدر بدهکار این لحظه ها هستم. من می ترسم؛ من از قصه دوری و هجران می ترسم. اگر لحظه مجالم دهد روزی به او خواهم گفت: چرا مرا به نوای نی لبکش عادت داد؟؛چرا صدایم کرد؟مگر من از او خواسته بودم دوباره پرواز به خاطرم بیاورد ؟

کاش می دانست فاصله بین ما فقط همین یک خواب بلند وهمین دیوار طولانی نیست؟آری فاصله هست اما دور نیست ؛دیوار هست ولی بلند نیست......نزدیک است خیلی نزدیک.

می خواهم برایش بگویم کاری اگر نداری برو؛ نمی خواهم دوباره قدم در راهی بی بازگشت بگذارم ......

خیلی دلم می خواهد از اینجا بروم به جانب آن رهایی آرام بی درد سر؛ چه کسی قول می دهد که من از شوق سادگی....... اشتباه نکنم .؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 6:55 توسط تنها |

 و اینچنین در یک شب پاییزی

 برای همیشه

   رفت...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 6:25 توسط تنها |